تبليغاتX
قلب شکسته

پیانیست ! آنگاه که می نوازی ، آنگاه که سرانگشتان احساس را بر تار و پود دو رنگ صفحه ای بی جان حرکت می دهی ، آنگاه که می سازی و می نوازی و به یادش اشک از چشمانت سرازیر می گردد ، آنگاه که انگشتانت بر کلیدها با نفرت از غمی بزرگ که خودت بوجودش آوردی سنگینی می کند ، آن لحظه ای که قطعه را به پایان می بری تا شاید خود نیز به پایان روی ، آن لحظه که دیگر برایت قابل توصیف نیست و در فهم قلم نمی گنجد ، آن لحظه باز هم عاشق باش تا شاید بخشیده شوی . آن لحظه خود را نبخش تا ببخشندت . آن لحظه از خود مگذر تا از تو بگذرند ، آن لحظه جان بده تا جانت را به تو بازگردانند . آن لحظه ، لحظه ایست که در پشت پلک های بسته ات ، در سپیدی ها ،  فقط تصویری از او می بینی که لبخندش هنوز هم دلرباست . آن لحظه ، نوای سازی به گوش می رسد که پیانیست نمی نوازد ، عشقی کهنه و سوخته آن را سر می دهد . آن لحظه ، لحظه طلوع توست در حین غروب جسمت .

***     آرش |