![]() |
![]() |
|
|
پیانیست ! آنگاه که می نوازی ، آنگاه که سرانگشتان احساس را بر تار و پود دو رنگ صفحه ای بی جان حرکت می دهی ، آنگاه که می سازی و می نوازی و به یادش اشک از چشمانت سرازیر می گردد ، آنگاه که انگشتانت بر کلیدها با نفرت از غمی بزرگ که خودت بوجودش آوردی سنگینی می کند ، آن لحظه ای که قطعه را به پایان می بری تا شاید خود نیز به پایان روی ، آن لحظه که دیگر برایت قابل توصیف نیست و در فهم قلم نمی گنجد ، آن لحظه باز هم عاشق باش تا شاید بخشیده شوی . آن لحظه خود را نبخش تا ببخشندت . آن لحظه از خود مگذر تا از تو بگذرند ، آن لحظه جان بده تا جانت را به تو بازگردانند . آن لحظه ، لحظه ایست که در پشت پلک های بسته ات ، در سپیدی ها ، فقط تصویری از او می بینی که لبخندش هنوز هم دلرباست . آن لحظه ، نوای سازی به گوش می رسد که پیانیست نمی نوازد ، عشقی کهنه و سوخته آن را سر می دهد . آن لحظه ، لحظه طلوع توست در حین غروب جسمت .
|
|
***
آرش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک گنجینه |
| شراره ی عشق |
یه دل شکسته که تنها عشقش رو از دست داد . حالا بدون اون ...... شاید بهتره منم این شعر رو روی تیکه های شکسته قلبم بنویسم :
" حالا من یه ارزو دارم تو سینه ، که دوباره چشم من تو رو ببینه " |
| کاغذ سیاه های من |
|
اردیبهشت 1386 فروردین 1386 |
| هم دردها |
|
*غوغای سکوت در دل شب* *تابوت* *منتظرت می مانم... * * سایت تخصصی شعر و ادبیات * |
|
RSS
|