تبليغاتX
قلب شکسته

در ژرف ترین نقطه ی دید ، در انتهای مسیر ها ، در آن نقطه ای که از آن فقط صدایی باقی بود آن هم از درگیری خوب و بد ، فقط یک چیز فهمیدم : همه چیز من با رفتنت تمام شد .

حالا من ، بریده از هر جا و هر کس ، هم آغوش یاد تو و همدم غم گناه خویش هستم . فقط خدا را می خوانم ، با رویی سیاه از پلیدی .

چه خدای بزرگی ! که هنوز فرصت زندگی را از من نگرفته و من چه بنده ی ناشکری که به خاطر نعمتش ، از او گله دارم .

نوای ممنوعه نواخته می شود . نوایی که با سازهای ممنوعه به گوش می رسد . چه کسی نواختش ؟ روح تو ؟ گناه من ؟ پستی من ؟ یا شاید کسی که ماُمور است کار ناتمام را به اتمام رساند ؟

آه از دلتنگی و اشک بی پایان . آه از غفلت و گناه . آه از پشیمانی بی فایده . آه از جای خالی .

لعنت به جان سختی من که هنوز نفس می کشم . هیچ امید و انگیزه ای ندارم ، اما مانده ام . خسته از روزهای تکراری . خسته از خستگی همیشگی . پنهان شده ام در پشت نقاب های متعدد که گاه مرا در طلب دانش ، گاهی مباحثه گر ، گاهی بازیکن و گاهی یک دوست معرفی می کنند . گاهی همان بزرگی سابق در اجتماع نا آگاه از درونم به سراغم می آید و از احترام های بی مورد دیوانه ام می کند و گاه حقارت حقیقی من ، خودش را به من نشان می دهد و به من می فهماند که از جنس مادون هستم .  

از آینه می ترسم . از دیدن خود . از دیدن رویی که نفرین شده و بهترین ها را رها کرده و در پستی و تاریکی دست و پا می زند . در تاریکی وجودش . در تاریکی اعمالش .

هیچ کاری نکردم برای عزیزانم . و آنها رفتند و تو هم در میانشان . صدایت در گوشم پیچیده که به من بارها و بارها گفتی بودنت لازم است . خودم را می بینم با تنی مرده و روحی پژمرده که فقط فضایی را اشغال کرده . زنده بودن ، زندگی می خواهد نه تن مادی و می بینم اشتباه تو را در کلام . دیدی بودن من زجری بر وجود انسان شده . دیدی نه تنها لازم نیست بلکه اضافه است ؟  

تو زنده ای که با لبخند رفتی نه من که با اشک ماندم . در گیر و دار ستیزه ها ، کلامت را فراموش نمی کنم که گفتی :« همه خواهند مرد ،خیلی کم هستند انسان هایی که زنده بمانند » . چه زیبا حدیث خود خواندی و زنده ماندی . گویی می دانستی سرانجام ما به کجا ختم خواهد شد . و من مغلوب نفس سرکش و تو سبک بال از هر بدی . این فاصله ی بین ما ، حتی عشق را سرد می کند . اینکه تو خوبی و من بد . این که من پله ای واژگونم برای تو که باعث سقوطت می شوم ، نه صعودت .

مرا به خود بخوان . مرا به خود بخوان تا خدا مرا به خود خواند و روحم را از عذاب رهایی بخشد . تا شاید روحم بار دیگر در کنارت آرام شود . تا شاید اشک چشمانم در نبود روح خشک گردد و پوسیدگی روحم به بدنم هم رخنه کند و آن را پبوساند . تا بشری از تکبر من رهایی یابد .  

روزی بهترین آرزوهایم برای تو بود . روزی همه چیزم را به تو و این آدم ها بخشیده بودم . اما اکنون خودم از همه نیازمند ترم . چون از طبع بزرگی سقوط کردم . چون کج قدم برداشتم .

حرف ها زیاد است که بگویم . اما دستی می خواهد که نلرزد و تو که گوش کنی . شاید وقتی دیگر ادامه دهم ، اگر روحم هنوز دور از تو مانده باشد .

***     آرش |