تبليغاتX
قلب شکسته

از چه بگویم که زبان یارای گفتن ندارد . به کدامین راه روم که پایم ، توان رفتن ندارد . به کدام چشم ببینم که در پس پرده ی اشکی پنهان نباشد ؟ به کدام نوا گوش فرا دهم در حالی که فقط یک صدا در آن زمزمه می کند : خنده ی تو که گرما بخش وجود هستی من است .

از راهی آمدم و به راهی دیگر رفتم . راهم را ادامه دادم ، شاید به راه تو در آیم ، اما راهت جدا از دیگر راه ها بود . تو فرا تر از آنی که در تب و تاب عشق مانی .

خواستم که درس بزرگی از عظمت تو فرا گیرم ، ولی در هیبتت محو گشتم . خواستم درد دیرینه را با وجودت ساکت کنی ولی نبودت به شعله ی آن دمید .

تنها راه بازگشت برایم ماند در حالی که بازگشت کار سرخوردگان است . منم چون سرخوردگان باشم و برگردم ؟ نه ! هرگز! به احترام عشقت به راه گمراهی ادامه می دهم ، اما عقب گرد ، هرگز !

ادامه می دهم تا ببینی برایت فنا می شوم . ادامه می دهم تا در آینده از یادآوری برگشت حسرت نخورم ، تا خود را ملامت نکنم که چرا از تو گذشتم . تا بمانم و فریاد بزنم : از زندگی ام می گذرم ، ولی از تو .... هرگز !

***     آرش |