تبليغاتX
قلب شکسته

بعد از مدت ها ، امشب دوباره بدجوری دلم گرفته . توی این 2 ماهی که دست به قلم نزدم خیلی چیزا عوض شده ، دنیای من ، کارای من ، فکرای من .

حتی نوشتن هم یادم رفته . هیچ وقت واسه گفتن کلمه کم نداشتم اما حالا ... . ای کاش می شد بدون حرف زدن ، همه دردامو می فهمیدی . حالا دیگه حتی نمی تونم از خودم بگم .

به کی تبدیل شدم ؟

کارم صبح تا شب شده رکاب زدن . از نظر دوستام دارم خیلی تمرین می کنم و حتماً موفق می شم ، اما نمی دونن فقط دارم سرعت می گیرم تا از خودم فرار کنم .

دیگه چشمامو نمی بندم و مثل گذشته انگشتام رو از روی سیم های زرد و سفید صفحه ای که صداش فقط به خاطر عشقم شنیده می شد ، نمی کشم . حالا حتی نت زندگی هم یادم رفته .

چند روز پیش وقتی رکاب می زدم ، تا حدی غرق فکر شدم که حتی متوجه نشدم از جاده  منحرف شدم . فقط یادمه وقتی به خودم اومدم ، صورت و گردن و تنم خونی بود .

از نقشی که بازی می کنم خسته شدم . این پسر اونی نیست که می بینین . خیلی تنهاتر از تنهایی هام .

آخرین خداحافظی رو یادم نمی ره . خودمو می خوردم تا جلوی اشکمو بگیرم . واسه تو هم نقش بازی کردم تا مطمئن شی نمی خوامت و بری ، اما توی دلم از خدا می خواستم بمونی . مجبور شدم به خاطر تو از خودم بگذرم تا شانس خوشبختیت رو از دست ندی .

حالا یاد تو ، درد نبودت ، اسمت که روی لبامه و ... یه جای خالی .

خدایا ! بهت پناه آوردم چون بهترین پناهگاهی برای دردمندان . شاید دردم در مقابل سختی های بقیه خیلی بزرگ نباشه ، اما واسه خودم خیلی سنگینه .

خدایا ! کمکم کن ... .

***     آرش |