![]() |
![]() |
|
|
نمی دونم چرا یه دفه اینقدر دلم گرفت . هر وقت می نوشتم اوج احساسم یه دلتنگی بود برات . اما الان اشکهام رو نمی تونم نگه دارم . نمی دونم چی می نویسم چون خوب نمی بینم . دیدم تار شده . هر چند لحظه ، دستی به چشمام می کشم و خط قبل رو می خونم تا اشتباه ننویسم . همیشه وقت تنهایی هام ، خیال تو تنهام نذاشته . اما الان سنگینی این تنهایی با هیچ چیز جبران نمیشه . الان تنها نبودم ، تازه ! به تو هم فکر نمی کردم . داشتم درسمو می خوندم . ولی تو ... . با من کاری داشتی که به یادم اومدی ؟ یا شاید می خواستی بگی : « دیدی بی وفایی ! الان به یادم نیستی ؟ یعنی فراموشم کردی ؟ »
نه گلم . هیچ وقت . شاید شرم نمی ذاره بهت فکر کنم . شاید درد اون گناه جای خیال پاکت رو تو ذهنم پر کرده . بدنم می لرزه . هوا سرد نیست . پس چرا ؟ سنگینی وجودت منو اینطوری کرد ؟ این پریشانی و اضطراب من از کجاست ؟ چرا به قلبم فشار می یاد ؟ نه نه . حتی صورتت هم الان یادم نیست . انگار همه چیز فراموشم شده . فقط یه صحنه رو می بینم و حس می کنم ، آخرین لحظه ای که کتارت بودم ، که تنت غرق خون بود . بازم زجر من شروع شد . خدا ! کمکم کن . چیه ؟ می خوای بگی من زندگیتو گرفتم ؟ می خوای چیزی رو یادم بیاری که هیچ وقت یادم نمی ره ؟ یا شاید داری زیر فشار منو می کشی تا بیام پیش تو ؟ نه ، اشتباه می کنی . حتی اگه بمیرم منو به بهشت نمی برن تا ببینمت . این فکر رو از سرت بیرون کن . یه خیاله ! مثل خیال با تو بودن برای من . عزیزم ! هیچ وقت اینطوری سراغم نیومده بودی . چه مقامی بهت دادن که اینقدر روحت سنگین شده ؟ چرا من نمی تونم مثل همیشه بهت فکر کنم . انگار که کنارمی . می ترسم سرمو بلند کنم و اون چشمای ناز رو ببینم . فقط دارم به انگشتام که می نویسن نگاه می کنم ، حتی دیگه نمی خونم که چی نوشتم . شاید یه وقت دیگه غلط هاشو ، اصلاح کنم . تو رو خدا برو . اینطوری نیا سراغم . یا زود بگو چی می خوای ؟ نکنه تو ماُمور شکنجه ی من شدی ؟ نکنه می خوای ازم انتقام اون گناه رو بگیری ؟ نکنه داری تلافی می کنی ؟ باید باور کنم که تو رو هم از دست دادم ؟ حتی خیالت رو ؟ همیشه فکر می کردم که منو می بینی . اما الان مطمئنم نه فقط منو می بینی ، بلکه همینجایی ، توی همین اتاق ، پس کجایی ؟ خودت رو نشون بده ، شاید .... همیشه مرهم دردم بودی ، اما الان خودت داری بهم یه درد بزرگ هدیه می دی . دردی که سر زخمش داشت بسته می شد و فقط جاش رو تن روحم مونده بود . |
|
***
آرش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک گنجینه |
| شراره ی عشق |
یه دل شکسته که تنها عشقش رو از دست داد . حالا بدون اون ...... شاید بهتره منم این شعر رو روی تیکه های شکسته قلبم بنویسم :
" حالا من یه ارزو دارم تو سینه ، که دوباره چشم من تو رو ببینه " |
| کاغذ سیاه های من |
|
اردیبهشت 1386 فروردین 1386 |
| هم دردها |
|
*غوغای سکوت در دل شب* *تابوت* *منتظرت می مانم... * * سایت تخصصی شعر و ادبیات * |
|
RSS
|