![]() |
![]() |
|
|
توی کوچه داشتم می رفتم . منو دید و بهم گفت : باهام بازی می کنی ؟ گفتم آره . بازی که تموم شد گفت تو بهترین داداش دنیایی . بعضی وقتا از مدرسه تا خونه با هم می یومدیم وقتی به خونه می رسید آخرین حرفی که بهم می زد این بود : تو بهترین داداش دنیایی . توی دانشگاه با هم بودیم . فقط چشمام اونو می دید . به هر بهونه ای خودمو بهش می رسوندم . ولی اون بازم می گفت تو بهترین داداش دنیایی . شب عروسیش سوختم . دیگه از دستش دادم . خودم ساق دوشش بودم . تنها چیزی که آرومم می کرد لبخندش بود که یه آینده خوب رو برام از خودش به تصویر می کشید . آخرش بازم بهم گفت تو بهترین داداش دنیایی . وقتی تصادف کرد واسه همیشه چشماشو روی من بست ، می خواستم منم خودمو بکشم تا برم پیش اون . زیر تابوتشو خودم گرفتم . مطمئنم اگه می تونست حرف بزنه بهم می گفت تو بهترین داداش دنیایی . یه بار دلم بدجوری براش تنگ شد . رفتم پیش وسایلش . دفترچه خاطراتشو پیدا کردم . ورق می زدم و می خوندم تا به اسم خودم رسیدم و این جمله که جلوش بود : هیچ وقت نتونستم بهت بگم . کاش برام به جای یه داداش یه همراه بودی تا سرمو بذارم روی شونه هات . عزیزم ، من عاشقتم .
|
|
***
آرش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک گنجینه |
| شراره ی عشق |
یه دل شکسته که تنها عشقش رو از دست داد . حالا بدون اون ...... شاید بهتره منم این شعر رو روی تیکه های شکسته قلبم بنویسم :
" حالا من یه ارزو دارم تو سینه ، که دوباره چشم من تو رو ببینه " |
| کاغذ سیاه های من |
|
اردیبهشت 1386 فروردین 1386 |
| هم دردها |
|
*غوغای سکوت در دل شب* *تابوت* *منتظرت می مانم... * * سایت تخصصی شعر و ادبیات * |
|
RSS
|